کد خبر : 4042
تاریخ انتشار : سه شنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴ - ۲۱:۳۸
0 بازدید

رد خون کنار گل‌سر صورتی «ملینا»

رد خون کنار گل‌سر صورتی «ملینا»

در سرمای دی‌ماه کرمانشاه، گلوله‌ای زندگی دختربچه‌ای را گرفت؛ معصومیتی که خیال می‌کرد صدای مرگ، فقط آتش‌بازی است.

به گزارش خبرنگار مهر، سرمای دی کرمانشاه، نفس گرمشان را ابری سفید می‌کرد. پدر، ملینا را در آغوشش فشرده بود و قدم‌های شتاب‌زده‌اش را به سمت داروخانه‌ی آن‌طرف خیابان بلند می‌کرد. موهای مواج و تاب‌دار ملینا که تا شانه‌های کوچکش می‌رسید، با کش‌های صورتی نزدیک گوش‌هایش جمع شده بودند. چهره‌ی معصوم و آرامش او، دنیایی بود جدا از آنچه در تب‌وتاب شهر می‌گذشت.

از دوردست، صداهای گنگی می‌آمد: گاه شبیه ترقه‌های بزرگ، گاه شبیه همهمه‌ی خشمگین جمعیتی نادیدنی. پدر، چهره‌اش را درهم کشید و قدم‌هایش تندتر شد. شهر در تب چیزی می‌سوخت که یک کودک قادر به فهمش نبود. ملینا سرش را از روی شانه‌ی پدر بلند کرد و با کنجکاوی پرسید: «بابا، اون آقاها دارند آتیش‌بازی می‌کنن؟» پدر، آب گلویش را قورت داد، صدا صاف کرد و دروغی مصلحتی گفت: «آره عزیزم… بیا زودتر بریم داروخونه که باید زودی برگردیم پیش مامانی.»

داخل داروخانه گرم بود و بوی خوشایندی می‌داد. آرامشی ساختگی از هیاهوی آن‌طرف شیشه در نگاه دکتر بود. داروخانه‌دار با چهره‌ای درهم‌رفته، شیر خشک و شربت سرفه را روی پیشخوان گذاشت. نگاهش به گل‌سر صورتی ملینا افتاد و برای یک لحظه، چهره‌اش نرم شد. «ماشالله چه دخترِ قشنگی. این گل‌سر رو کی واست خریده؟» ملینا خجالت‌زده، صورتش را در گردن پدر پنهان کرد و پدر با دستانی لرزان پول را داد.

درست وقتی از در داروخانه بیرون آمدند و پدر می‌خواست کیف را در ماشین بگذارد، آن صداهای گنگ دوردست، ناگهان نزدیک، واضح و دندان‌شکن شد. دیگر ترقه نبود. خش‌خش رگباری بود که از کوچه‌ی موازی می‌پیچید. تپش سریع قلب پدر یک‌لحظه ایستاد. فریادی زد که در گلو شکست: «ملینا!»

تن کوچک دخترش غرق خون شد. آری، خشونت کور است و معصومیت شکننده. گلوله‌ای که برای آشوب به پرواز درآمده بود، راهی جز این نداشت تا بر تنی نحیف، ردّ خون بیندازد… .

پدر تنها یک بی‌وزنی ناگهانی را در آغوشش احساس کرد. گویی پرنده‌ای از لانه پر کشیده بود. سکوت، وحشتناک‌تر از هر صدایی بود. او پایین را نگاه کرد. آن گل‌سر صورتی کنده شده بود و روی آسفالت خاک‌آلود افتاده بود. دو دسته‌ی موی کنار گوش، حالا آشفته و نامرتب شده بودند. چشم‌های درشت ملینا، برای همیشه بسته بود. او گلگون، در آغوش پدر، آسمانی شد.

پدر، با دستانی لرزان و ذهنی خاموش، تن بی‌جان دخترش را در صندلی عقب ماشین گذاشت. کاری از دستش برنمی‌آمد. در هیاهوی بعدی که آمبولانس و فریادها آمدند، او تنها به یک نقطه خیره شده بود: ردّ قرمزی که روی پارچه‌ی صندلی جا مانده بود و هرگز پاک نمی‌شد.

التهاب شهر بعدها فروکش کرد، اما التهاب درون پدر هرگز. او هرگز نفهمید آن صداهای گنگ دقیقاً از که بود و برای چه بود. او فقط می‌دانست که معصومیتی که حتی معنای آن صداها را نمی‌فهمید، قربانی آن‌ها شده بود.

و حالا، دلتنگی‌اش شکلی مشخص داشت: شکل یک گل‌سر صورتی گمشده در برف، و صدایی کودکانه که پرسیده بود: «بابا، اون آقاها دارند آتیش‌بازی می‌کنن؟»

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.